سلام به همگی، چه دوستانی که به این وبلاگ سر می زنن چه عزیزانی که شرمنده می کنن و نظر میدن! باید بگم یه دنیا ممنون، از همتون! خیلی لطف کردین!

قبل از قرار دادن داستان جا داره سال نو رو به همگی تبریک بگم، امیدوارم توی سال جدید لحظه های شادی رو داشته باشید!

خب بریم سراغ داستان!

 

 

کمپ ما!


خیلی حرف واسه گفتن داشت ولی نمی دونست چطوری بگه! شنیده بود که یکی از بهترین روش ها برای اینکه حرفی بزنی که تاثیر لازم رو داشته باشه اینه که به صورت داستان گفته بشه، پس تصمیم گرفت حرفهاشو بریزه توی قالب داستان
.

شروع کرد به نوشتن. اوایل کلاسیک نوشت؛ داستانهاش یه شخصیت محوری داشت که اکثراً خودش بود و تمام اتفاقاتِ داستان رو در قالب رویدادهایی که برای این شخصیت اتفاق می افتاد بیان می کرد. یه آغاز داشت و یه نتیجه گیری هم در پایان. بعضی مواقع هم جو گیر می شد و می رفت روی منبر و برای خواننده هاش روضه می خوند، که یه وقت خواننده توی انتظار ادامه ی داستان و نتیجه باقی نمونه
.

ولی انگاری کسی جدیش نمی گرفت و به داستان هاش و در واقع حرفهاش توجه نمی کرد. فکر کرد شاید اشکال از نوع بیانشِ که کلاسیک می نویسه. پس تصمیم گرفت مدرن بنویسه
.

کمی فشرده تر و کوتاه تر نوشت، دیگه یه شخصیت محوری نداشت که خودش باشه بلکه چندین شخصیت داشت که همه محوری بودن و هیچ کدوم محوری نبودن! یعنی هیچ کدوم بر دیگری برتری نداشتن و همه در یک سطح بودن و شخصیت های بسیار کنش پذیر و منفعل داشت. در آخر نتیجه گیری نمی کرد و روی منبر هم نمی رفت و سعی نمی کرد چیزی رو به زور به خورد خواننده بده و دست خواننده رو باز میگذاشت تا خودش نتیجه گیری کنه
.

ولی اینبارم انگار کسی جدیش نگرفت و به داستان ها و حرف هاش توجهی نکردن. بازم فکر کرد شاید اشکال از نوع بیانش باشه و مدرن نوشتن هم باعث نمیشه که کسی حرفهاشو بفهمه. پس تصمیم گرفت بره تو کار پست مدرن
.

نوشت؛ درهم برهم، ساختار داستان رو به هم ریخت ، دیگه نه آغاز داشت نه پایان، نه نتیجه گیری داشت نه روی منبر رفتن، شخصیت ها هم یه به نحو کاریکاتور گونه ای در داستان حضور داشتن. همه جوره خواننده دستش باز بود، اونقدر باز که می تونست هزارتا نتیجه ی جورواجور از داستان بگیره. فکر کرد اینطوری خیلی ها به حرفهاش پی می برن
.

ولی دوباره و دوباره کسی جدیش نگرفت و خبری از توجه نبود. هر چی فکر کرد علتش رو نفهمید، گفت شاید با اینکه پست مدرن می نویسه ولی نتونسته ایجاز لازم ِ پست مدرنی رو توی داستان ایجاد کنه و یکم خواننده رو خسته می کنه. پس باید حرفهاشو با کمترین کلمات بزنه. این دفعه تصمیم گرفت مینی مال رو امتحان کنه، حتماً جواب میداد! یکم سخت بود که اون همه حرف رو توی یه داستان مینی مال زد، ولی کاریش نمی شد کرد، این روزها مردم وقت کمی دارن و باید توی کمترین زمان و با کمترین کلمات حرفتو بهشون بزنی تا شاید توجه کنن. به قول مینی مال نویسان "کمم زیاده
".

حرفهاشو کرد توی قالب مینی مال. اینبارم کسی جدیش نگرفت، حتی یه ذره. فکر کرد شاید واقعاً اون کمم زیاده. پس رفت سراغ اس ام اسی: توی یه جمله ی یه خطی کل حرفاشو میزد
.

ایندفعه هم مثل دفعات قبل جدی گرفته نشد. مطمئن بود هر کسی از اون اطراف رد میشه با دیدن یه خط نوشته وسوسه میشه و می خونه. پس مشکل از کوتاهی و بلندی یا کلاسیک بودن و  نبودن نیست. مشکل حتماً از یه جای دیگس
!

اینبار تصمیم گرفت هیچی ننویسه، نه کلاسیک، نه مدرن، نه پست مدرن، نه مینی مال، نه اسم ام اسی. پس سکوت کرد. اونوقت همه جدیش گرفتن، هم خودشو، هم حرفهاشو که در قالب سکوت میزد!

 

پایان!

۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

سلام

بیست و نهم کنکورم تمومه، داستان سرازیره!از خود راضی

۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

مرسی از  دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن و مرسی از دوستانی که نظر هم میدن! اینم یه مینی مال دیگه!

حسادت!

واسه اینکه لج دوست دخترش رو در بیاره تهدیدش کرد میره و با دوستش، دوست میشه!
دختره فکر کرد داره شوخی می کنه و توجهی نکرد.
پسره ولی برای اینکه ثابت کنه داره راست میگه شمارشو داد به دوستِ دوست دخترش.

دختر ولی لجش در نیومد و حسودیم نکرد. فقط سرد شد و از زندگی پسره رفت کنار.

خیر سرم فکر کردم اگه اینکار رو بکنم حسادتش درمیاد وبیشتر دوستم می داره!

۱۳۸٩/۸/۸ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

امروز بعد از مدتها اومدم دیدم کلی بازدید داشتم، راستش فک نمی کردم کسی دیگه به این وبلاگ بیاد برای همین کلی شرمنده شدم! فک میکنم یکسالی هست آپ نکردم ولی خب سعی می کنم اینبار حداقل هفته ای یکبار یه داستان کوتاهی، داستانکی، مینیمالی، چیز قرار بدم! مرسی از همگی!

 

این مینیمال رو چند وقت پیش نوشتم!

 

اقتصاد چینی!

 

با دوستم رضاگازی داشتم درددل می کردم، از آدم ها داشتم گله می کردم،از اینکه همه به فکر خودشون هستن و دیگه انسانیت وجود نداره. بش گفتم: آدمم، آدمای قدیم، همه چی الان قلابی شده، فقط اسم انسان رو گذاشتن روی خودشون ولی تنها چیزی که ندارن انسانیتِ! 

رضا گازی میگه: امان از دست این چینی ها! خدا هم توی کارشون مونده!

 تعجب زده نگاش میکنم میگم: چه ربطی به چینی ها داره؟

 گازی میگه: فک کنم برای خدا هم یه رقیب چینی پیدا شده بازار کره ی زمین رو گرفته یه پنجم قیمت یه آدم بی کیفیت میسازه برابر با اصل قالب میکنه، حتماً از دست خدا هم کاری برنمیاد!

۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

سلام

بعد از مدتها یک داستان جدید قرار می دم این داستان رو حدود یکسال پیش نوشتم.

امیدوارم خوشتون بیاد

شکاری از پشت درخت

در وسط جنگلی سرسبز، در قسمتی که هیچ درختی وجود نداشت و فضایی نسبتاً وسیع،بصورت میدانی دایره ای شکل بود، دو مرد پشت به پشت هم قرار گرفته بودند. یکی از این دو مرد اعدادی را از ده به پایین با صدای بلندی فریاد می زد و با هر شماره این دو شخص از هم فاصله می گرفتند. هر دو نفر تفنگی در دست داشتند.

از ظاهر این دو نفر معلوم بود که از اشراف زادگان هستند_ چکمه های سیاه رنگی که تا زانوان بالا آمده و ساق پا را کاملاً پوشانده، شلوار سفید رنگی که از پارچه های گرانقیمت دوخته شده، شنل سیاهی که بر روی پیراهنی از جنس ابریشم قرار گرفته و موهایی مرتب شده در زیر کلاهی که پر زیبایی بر آن نصب شده بود.

دو مرد مشغول دئولی بودند که پس از آن تنها یک نفر از آن دو زنده می ماند،با این حال در چهره هیچیک ترسی وجود نداشت و با خیال راحت و لبخندی بر لب منتظر لحظه ی موعود بودند تا برگردند و جسد دیگری را مشاهده کنند.

 تمام این اطمینان و آرامش این دو مرد به خاطر مردی بود که ده متر دورتر از میدان نبرد، پشت درختی پنهان شده و با تفنگ خود محل دوئل را نشانه گرفته و منتظر پایان شمارش بود. هر دو مرد هنگام شمارش از زیر چشم محل او را نگاه می کردند و هیچ کدام متوجه شخص دیگر نبود و اطمینان داشت که دیگری تنها به فکر دوئل است و از دامی که برای او پهن شده بی خبر است.

مردی که پشت درخت ایستاده بود عاقله مردی بود حدوداً چهل ساله با ریشی خاکستری رنگ که اثر زخم عمیقی باعث از بین رفتن قسمتی از آن شده بود . لباسهای این مرد سبزرنگ و هم رنگ محیط پرامونش بود، پوست صورت این مرد به خاطر قرار گرفتن زیاد در زیر نور خورشید، قهوه ای رنگ شده بود و پینه های دستهای او نشان دهند ی این بود که او انسانی زحمتکش و از طبقه ی کارگر جامعه است.

با اینکه در آن موقع سال هوا سرد بود ولی قطرات عرق بر روی پیشانی این مرد نشسته بود و گاه گاه او با پشت دست این قطرات را پاک می کرد و بر بخت خود لعنت می فرستاد.
در فاصله ی بین هر شماره این مرد به فکر فرو می رفت و گویی برای لحظه ای فراموش می کرد که چه ماموریت مهمی برعهده دارد، ماموریتی که در صورت انجام درست آن صاحب پول هنگفتی می شد و می توانست خانواده اش را از فقر و بدبختی نجات دهد.
*****
در ساعات ابتدایی شب گذشته که او تازه از شکار برگشته بود و به دلیل ناکامی در شکار، او و خانواده اش مجبور بودند زودتر بخوابند تا درد گرسنگی را فراموش کنند، کسی درب خانه ی او را زد.

مرد با چهره ای که به خاطر گرسنگی و شرم از خانواده اش در هم رفته بود درب را باز کرد. مردی اشراف زاده پشت درب بود. مردی که قیمت لباسهایش به اندازه ی تمام زندگی او ارزش داشت. شکارچی از خود پرسیده بود که مرد اشراف زاده ای چون او چه کاری می تواند با او داشته باشد؟
چند دقیقه بعد شکارچی جواب سئوالش را فهمید یعنی موقعی که مرد اشراف زاده کیسه ای پول جلوی او پرتاب کرده و به او گفته بود: این یک دهم پولیه که در صورت موفقیت در ماموریتی که انجام آن را به عهده ی تو می گذارم، به تو خواهد رسید.

بعد جریان ماموریت را برای او که زمانی در ارتش تک تیرانداز بود و اینک به شکار روی آورده بود تعریف کرد.
مرد خوشحال از اینکه می توانست خانواده اش را از فقر نجات دهد انجام آن ماموریت را قبول کرده بود. ماموریتی که در آن مجبور بود به جای شکار حیوانات، انسانی را شکار کند.

پس از اینکه مرد اشراف زاده رفته بود او ساعت ها در رختخواب غلت زده و به زمان دئول فکر کرده بود. تا اینکه چند ساعت بعد یعنی دو ساعت بعداز نیمه شب دوباره به درب خانه زده بودند.

قبل از باز کردن درب،شکارچی پیش خود به این فکر کرده بود که حتماً مرد اشراف زاده پشیمان شده و برای گرفتن پول بازگشته است، ولی پشت در شخص دیگری بود و عجیب اینکه او نیز همانند مرد قبلی، اشراف زاده ای بود که همان پیشنهاد را داد.

دو مرد قصد دوئل داشتند و هر دو با پیشنهادی یکسان به سراغ او آمده بودند تا او هنگام دوئلی که در جنگل و دور از چشم دیگران صورت می گرفت ، خود را پنهان کند و دیگری را هدف قرار دهد...دوئلی بین دو ناجوانمرد .
****
شماره ی هفت مانند صدای پتکی که بر سندان کوفته می شود در سر او صدا کرد و او را از افکارش بیرون آورد... دستش شروع به لرزیدن کرد.

هشت... در دلش احساس سوزش کرد، چکار باید می کرد، هر دو پیشنهاد یکسان بودند و هر دو نفر ناجوانمرد... کدامید؟

نٌه..... گوزنی در گوشه ای حرکت کرد، دو نفر اشراف زاده بدون توجه به حرکت گوزن منتظر اقدام او بودند... ثروت در انتظار او بود... کدامیک؟

ده.... مرد تصمیمش را گرفت، صدای شلیکی در هوا پیچید، هر دواشراف زاده به عقب برگشتند تا با جسد دیگری روبرو شوند، ولی هر دو زنده بودند، فرصت را از دست نداده و به سمت یکدیگر نشانه گرفتند.... صدای دو شلیک آمد.

گوزنی بر روی زمین افتاد. شکارچی به طرف آن رفت و زیر لب گفت: امشب گرسنه نمی خوابم، روزهای بعد هم خدا بزرگ است.
بعد نگاهی به دو جسدی کرد که بر روی زمین افتاده بودند و با تاسف سرش را تکان داد.
***

 

یا حق

۱۳۸۸/٩/٥ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

این یه داستان کوتاه کوتاه که چند ماه پیش نوشتم

تاوان عشق

 

چند هفته ای از عشق دختر و پسر نگذشته بود که پسر تصادف بدی کرد. خرج عمل بسیار زیاد بود و در صورت عمل نشدن پسر می مرد. دختر به هر دری زد که پول عمل را بدست بیاورد ولی تمام درهای بسته بود بجز یک در...

دختر برای دو شبانه روز ناپدید شد، در روز سوم با مقدار زیادی پول برگشت_ چهراش رنگ پریده بود.

عمل با موفقیت انجام شد. یک ماه گذشت و پسر کاملاً سالم شد.

مراسم خواستگاری انجام شد، تنها مشکل جواب آزمایش بود که در صورت مثبت بودن آنها می توانستند ازدواج کنند.

پسر به دنبال جواب آزمایش رفته بود ودختر مشغول خواندن دعا بود: خدایا جواب آزمایش مثبت باشه و ما بتونیم ازدواج کنیم.

 

صدای زنگ در آمد. دختر شتابان به طرف در رفت، پسر بود باچهره ای عصبانی .

دختر معصومانه پرسید: چی شده جواب منفیه؟

-         نه مثبته مثبته و خون ما به هم می خوره ولی آزمایش چیز دیگری را هم نشان داد.

بعد برگه ی آزمایش را محکم به صورت دختر کوبید.

- تو ایدز داری.

پسر این را گفت و رفت. اشک در چشمهای دخترک جمع شد. خواست فریاد بزند و همه چیز را بگوید ولی بعد منصرف شد و به پسر نگفت که برای تهیه ی خرج عمل او خودفروشی کرده .

 

۱۳۸٧/۱٠/٦ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

سلام

خوش آمدید

توی این وبلاگ داستانهای کوتاهی که خودم نوشتم یا خوندم و قشنگ بودن را قرار میدم امیدوارم خوشتون بیاد، اگه خوندید نظر یادتون نره.

امیدوارم لحظات خوشی را سپری کنید.

۱۳۸٧/۱٠/٦ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: